فصل اول: کلیات پژوهش
1-1مقدمه3
2-1 بیان مسئله8
3-1 ضرورت انجام تحقیق16
4-1 اهداف تحقیق19
5-1 فرضیه های پژوهش20
6-1 تعریف نظری متغیرها20
7-1 تعریف عملیاتی متغیرها21
فصل دوم: مباحث نظری و پیشینه پژوهش
1-2 مباحث نظری23
1-1- 2 ازدواج23
1-1-1-2 سبک‏های ازدواج25

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

2-1-1-2 عوامل تهدید کننده زندگی مشترک30
3-1-1-2 تعارضات در زندگی مشترک31
4-1-1-2 تعارضات سازنده و مخرب35
2-1-2 خانواده36
1-2-1-2 وظایف خانواده37
3-1-2طلاق38
1-3-1-2 تعریف طلاق38
2-3-1-2 مراحل طلاق40
3-3-1-2 علل و عوامل طلاق در جامعه41
4-3-1-2 آسیب شناسی طلاق47
5-3-1-2 طلاق خاموش48
6-3-1-2 آسیب شناسی طلاق بر زن و مرد49
7-3-1-2 راه های کاهش وقوع طلاق52
4-1-2 دلبستگی54
1-4-1-2 چگونگی پیدایش و رشد دلبستگی57
2-4-1-2 ثبات دلبستگی58
3-4-1-2 بزرگسالی و کیفیت دلبستگی60
4-4-1-2 انواع دلبستگی62
5-4-1-2 انواع دلبستگی بزرگسالان64
6-4-1-2 دلبستگی و روابط عاشقانه65
7-4-1-2 دلبستگی از دیدگاه های متفاوت66
5-1-2 عزت نفس70
1-5-1-2 شکل‏گیری عزت نفس72
2-5-1-2 اصول عزت نفس76
3-5-1-2 منابع عزت نفس چیست؟80
4-5-1-2 پیامدهای ناشی از عزت نفس پایین81
5-2 مروری تحقیقات پیشین83
فصل سوم: روش تحقیق
1-3 طرح کلی پژوهش94
2-3 جامعه آماری ، نمونه و روش نمونه گیری94
3-3 اطلاعات جمعیت شناختی95
4-3 ابزارهای پژوهش99
1-4-3 پرسشنامه تجدید نظر شده در روابط نزدیک 99
2-4-3 پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت101
5-3 ملاحظات اخلاقی103
6-3 روش اجرا104
7-3 روش تجزیه و تحلیل اطلاعات104
فصل چهارم: یافته‌های پژوهش
1-4 یافته‌هایتوصیفی مربوط به متغیرهای پژوهش106
2-4 بررسی فرضیه های پژوهش107
1-2-4 فرضیه اول : بین سبکهای دلبستگی زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنی دار وجوددارد109
2-2-4 فرضیه دوم : بین عزت نفس زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنی دار
وجود دارد111
3-4 خلاصه فصل113
فصل پنجم: بحث و نتیجه گیری
1-5 خلاصه پژوهش115
2-5 بررسی نتایج فرضیه‌ها116
3-5 محدودیت‌ها و موانع پژوهش126
4-5 پیشنهادها127
1-4-5 پیشنهادهای پژوهشی127
2-4-5 پیشنهادهای کاربردی128
منابع
منابع فارسی130
منابع لاتین138
پیوست‌ها
پیوست 1: پرسشنامه اطلاعات شخصی (الف)145
پیوست 2: پرسشنامه اطلاعات شخصی (ب)146
پیوست 3: پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت147
پیوست 4: پرسشنامه تجربیات مربوط به روابط نزدیک151
چکیده انگلیسی153
فهرست جداول
عنوان صفحه
جدول 1 – 3 مقایسه شغل در گروههای مورد بررسی (بر حسب تعداد)95
جدول 2 – 3 مقایسه تحصیلات در گروههای مورد بررسی (بر حسب تعداد)96
جدول 3 – 3 مقایسه شرایط مسکونی در گروههای مورد بررسی (بر حسب تعداد)96
جدول 4-3 مقایسه تعداد فرزند در گروههای مورد بررسی97
جدول 5-3 مقایسه دلیل تقاضای طلاق در گروههای مورد بررسی (بر حسب تعداد)97
جدول 6-3 مقایسه نحوه انتخاب همسر در گروههای مورد بررسی (بر حسب تعداد)98
جدول 7-3 مقایسه نوع ازدواج و آشنایی در گروههای مورد بررسی (بر حسب تعداد)98
جدول 1-4 یافته های توصیفی متغیرهای سبکهای دلبستگی(اضطرابی، اجتنابی)، عزت نفسکل و خرده مقیاسهای آن (عزت نفس عمومی، عزت نفس خانوادگی، عزت نفس اجتماعی، عزت نفس شغلی/تحصیلی) مربوط به زنان عادی (80=N)106
جدول 2 – 4 یافته های توصیفی متغیرهای سبکهای دلبستگی(اضطرابی، اجتنابی)، عزت نفسکل و خرده مقیاسهای آن (عزت نفس عمومی، عزت نفس خانوادگی، عزت نفس اجتماعی، عزت نفس شغلی/تحصیلی) مربوط به زنان متقاضی طلاق (80=N)107
جدول 3 – 4 ماتریس همبستگی متغیرهای مورد مطالعه در زنان متقاضی طلاق (80=N)108
جدول 4- 4 ماتریس همبستگی متغیرهای مورد مطالعه در زنان عادی (80=N)108
جدول 5– 4 اثر پیلایی و لامبدای ویلکز و اثر هتلینگ و بزرگترین ریشه روی109
جدول 6-4 تحلیل واریانس چند متغیره برای بررسی تفاوت سبکهای دلبستگی در زنان متقاضی طلاق و زنان عادی 110
جدول 7-4 ازمون تی بین دو گروه متقاضی طلاق و عادی ……………………………………………………………111
جدول 8-4 اثر پیلایی و لامبدای ویلکز و اثر هتلینگ و بزرگترین ریشه روی111
جدول 9-4 تحلیل واریانس چند متغیره برای بررسی تفاوت عزت نفس (کل) و خرده مقیاس‏های آن در زنان متقاضی طلاق و زنان عادی112
مقایسه سبک‌های دلبستگی و عزت نفس در زنان متقاضی طلاق و زنان عادی
بوسیله‏ی: فهیمه شیری
چکیده
پژوهش حاضر با هدف مقایسه سبک‏های دلبستگی و عزت نفس زنان متقاضی طلاق با زنان عادی در سال 1393 انجام شد. جامعه‏ی آماری در این پژوهش، کلیه‏ی زنان متأهل شهر شیراز، شامل زنان متقاضی طلاق که در فواصل زمانی اردیبهشت تا تیر سال 1393 جهت امر طلاق به دادگستری یا دفاتر وکالت مراجعه کرده بودند و زنان عادی که تا کنون به دادسراهای خانواده مراجعه نکرده بودند. پژوهش حاضر از نوع مطالعات علّی – مقایسه ای و پس رویدادی و روش گردآوری داده ها میدانی بود. نمونه آماری در این پژوهش 160 زن، شامل دو گروه بود: گروه اول80 زن متقاضی طلاق که به دادگستری، دادسرا یا دفاتر وکالت در شهر شیراز مراجعه کرده بودند و روش نمونه گیری آنها ،نمونه گیری هدفمند بود.گروه دوم80 زن عادی بودند که این گروه از مراجعین به مراکز بهداشتی درمانی انتخاب شدند و از نظر سنوات ازدواج و محدوده شهری محل زندگی تقریبا با گروه متقاضی طلاق همتا شدند. ابزار پژوهش شامل پرسشنامه تجدید نظر شده در روابط نزدیک (ECR-R) و پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت بود. نتایج آزمون مانوا و T تست مستقل نشان داد که نمرات سبک‌های دلبستگی (اضطرابی و اجتنابی) در زنان متقاضی طلاق، نسبت به زنان عادی، بالاتر بود؛ و تفاوت در دو گروه معنادار بود. در متغیر عزت نفس و خرده مقیاسهای آن (عزت نفس خانوادگی، عزت نفس اجتماعی و عزت نفس شغلی/ تحصیلی) زنان عادی نسبت به زنان متقاضی طلاق، میانگین بالاتری داشتند و تفاوت در دو گروه معنادار بود. ضروری است این نکته مورد توجه سیاست‏گزاران سلامت قرار گرفته و آموزش مهارت‏های زندگی و مهارت‏های فرزندپروری، به منظور بهبود روابط خانوادگی برای خانواده‏ها در نظر گرفته شود.
کلمات کلیدی: سبک‌های دلبستگی، عزت نفس، زنان متقاضی طلاق

فصل اول
مقدمه و کلیات
1-1- مقدمه:
خانواده به عنوان کوچک‏ترین واحد اجتماعی، اساس تشکیل جامعه و حفظ عواطف انسانی است و یکی از عوامل مؤثر در رفتار فرد، به حساب می‏آید.خانواده نظم و ترتیب دهنده اعمال فرد از لحاظ کلی و محیط طبیعی، کانون محبت و پشتیبان همیشگی در جنبههای مختلف حیات فردی است. به همین علّت نقش آن در زندگی فرد روز به روز افزایش می‏یابد.وقتی الگوهای خانواده برای رسیدن به هدف‏ها سودمند باشد، خانواده از نظر کارکردی، کارآمد خواهد بود اما وقتی این الگوها سودمند نباشد و تعامل، همراه با استرس و رفتارهای بیمارگونه صورت گیرد، خانواده چهره‏ای ناکارآمد می‏یابد (بهبودی، هاشمیان، شریفی و نوابی، 1388).
سنگ بنای خانواده ازدواج است. ازدواج، نیازمند همکاری، همدلی، وحدت، علاقه، مهربانی، بردباری و مسوولیت پذیری است.زندگی مشترک با این باور که تنها مرگ می‏تواند ما را از یکدیگر جدا کند شروع می‏شود و زوجین هم، حداقل در آغاز زندگی مشترک خود نسبت به آن اعتقاد کامل دارند. اما واقعیت چیز دیگری است، زندگی مشترک تحت تاثیر عوامل متعددی قرار می‌گیرد که پاره ای از آن‏ها ممکن است زوجین را به طرف اختلاف و درگیری، جدایی روانی و حتی طلاق سوق دهد. تحقیقات مختلف نشان داده است که یکی از مهمترین عوامل مشکل ساز، اختلال در ارتباط یا به عبارتی اختلال در فرآیند تفهیم و تفاهم است (فرهنگی، 1379).
طلاق به معنای پایان زندگی مشترک بین زوجین و جدایی فیزیکی آنان پس از جدایی روحی و عاطفی قلمداد می‏شود. در این مورد زوجین بنا بر مقتضیات روحی، اجتماعی و اقتصادی به انتخاب سبک جدیدی از زندگی می‌پردازند که ممکن است با روش گذشته زندگی آنان تفاوت ماهیتی داشته باشد. به طور کلی جدایی و طلاق با ناخرسندی همراه است و شرایط روحی و عاطفی زن و مرد و نگرش‌های اجتماعی به آنان را تحت الشعاع قرار می‏دهد، بروز مشکلاتی همچون اضطراب، افسردگی، تنش‌های روحی، بیماری‏های جسمی، انزوا، ترسهای مرضی و غیره از جمله ابعاد روانی طلاق می‏باشد (جنویو1، 1992).
نقش خانواده در شکل‏گیری یا تداوم ویژگی‏های شخصیتی بسیار شناخته شده است و حجم عظیمی از یافته‏های پژوهشی نیز از این موضوع حمایت می‏کنند (رایان، ریچارد، ردینگ و آیلین2، 2004). طلاق نیز از جمله آسیب‏هایی است که بر کارکرد خانواده تاثیر داشته و متقابلا از کارکرد خانواده تاثیر می‏پذیرند و به لحاظ ایجاد مشکلات اجتماعی فراوان و انگ اجتماعی،از بعد سلامت روانی و اجتماعی وضعیت افراد را متاثر کرده و منجر به بروز مشکلات عدیده در فعالیت‏های مفید و علایق افراد می‏گردد (آرندا و آیرین3، 2004).
یکی از عوامل مهم که در سالهای اخیر به آن توجه شده است و بر روی رضایت زناشویی تاثیر دارد؛ سبک دلبستگی است یعنی تجارب اولیه فرد با والدین و یا نوع رابطه عاطفی فرد با والدین خود در دوران کودکی. برخی از مطالعات تلاش کرده اند به این سوال پاسخ دهند که چگونه تجارب اولیه فرد در دوران کودکی می‏تواند وی را در بزرگسالی تحت تاثیر قرار دهد (سیمپسون و رولز4، 1998).
سبک دلبستگی از جمله ویژگی‏هایی است که بر کارکرد خانواده تاثیر داشته و متقابلا از کارکرد خانواده تاثیر می‏پذیرد.دلبستگی پیوند عاطفی عمیقی است که با افراد خاص در زندگی خود برقرار می‌کنیم، به طوری که وقتی با آن ها تعامل می‌کنیم، احساس نشاط کرده و هنگام استرس از این که در کنار آن ها هستیم، احساس آرامش می‌کنیم (برک5، 2010). به عبارت دیگر، دلبستگی یک رابطه نزدیک عاطفی است که در آن رابطه، مشخص احساس امنیت می‏کند (بالبی، 1980). کودکان از نیمه دوم اولین سال زندگی، به افراد آشنایی که نیازهای آنان را برآورده می‏کنند، دلبسته می‏شوند. فروید اولین کسی بود که بیان داشت، پیوند عاطفی کودک با مادر پایه واساس تمامی روابط بعدی اوست. اما نظریه روان کاوی، تغذیه را شرط اولیه پیوند عاطفی نوزاد با مادر می‏داند (برک، 2010).
امروزه، نظریه ی دلبستگی در افراد بزرگسال، مرکز توجه روابط هیجانی عمده بوده و می‏تواند چارچوبی سودمند را در راستای مفهوم سازی و شیوه های درمانی در ارتباط با بزرگسالان مشکل دار ارایه دهد و نظریه‏ی دلبستگی بزرگسالان به عنوان یکی از مراکز توجه مشاوران در زمینه های مشاوره با افرادی است که روابط بین فردی معیوبی را تجربه می کنند (اردمن و کافری، 2003). اثرات دلبستگی، نه تنها بر روی روابط بین فردی بلکه در زمینه‏ی آسیب شناسی روانی افراد بزرگسال حایز توجه است. رخدادهایی که در ارتباط با دلبستگی کودک بود، به گونه ای غیرمستقیم می‏تواند جنبه هایی از احساس و افکار فرد بزرگسال را نیز شامل شود. سبک های دلبستگی بر روی تفکر، احساس و خاطرات افراد بزرگسال اثر گذاشته و به عنوان یکی از عواملی شناخته می‌شود که در تشخیص آسیب شناسی روانی، چشم اندازهای نوینی را منعکس ساخته اند (کاسیدی و شاور، 1999).
والدین نخستین و مهم ترین نقش را در دلبستگی فرزندان دارند و نوع دلبستگی فرزندان به عنوان جزء مهمی از شخصیت، تعاملات بعدی آن ها را تحت تاثیر قرار می‏دهد. این که والدین چه شیوه تربیتی داشته باشند نتایج کاملاً متفاوتی برای دلبستگی فرزندان خواهد داشت ( پلرین6، 2005).
علاوه بر سبک دلبستگی، عزت نفس نیز از جمله ویژگی‏هایی است که از یک طرف متاثر از خانواده است و از طرف دیگر بر خانواده تأثیر می‏گذارد. عزت نفس عبارت از میزان ارزشی است که فرد برای خود قائل است. برخی از پژوهشگران بر این باورند که باید بین عزت نفس و مفهوم از خود تفاوت قائل شد. زیرا عزت نفس بیشتر ارزشیابی انفعالی از خود است، عزت نفس به چگونگی احساس فرد درباره ویژگی‏های مختلف خود مرتبط می‏شود.
راجرز (1369) عزت نفس را عبارت از ارزیابی مداوم شخص نسبت به ارزشمندی خویش می‏داند و در صورتی که افراد خود را موجوداتی ارزشمند بدانند، زودتر خود را محقق خواهند ساخت، کوپر اسمیت (1967) معتقد است که عزت نفس قابل تعریف و اثبات شدنی است و می‏توان آن را به صورت بازخوردهای ارزشیابی کننده فرد نسبت به خود محسوب کرد. این باز خوردها در ارتباط با توانمندی ها، ارزشها، تایید یا عدم تائیدها و موثر بودن می‏باشند.
طلاق به‌‌عنوان پدیده‌ای که به گسست خانواده می‌انجامد، بر جنبه‌های مختلف زندگی هر دو زوج تاثیر می‌گذارد. از آنجایی که طلاق در نگرش اجتماعی به عنوان یک نقطه ضعف و منفی در زندگی اجتماعی افراد به ویژه زنان که نسبت به مردان آسیب پذیرتر هستند قلمداد می‏شود، جدایی به عنوان تنها شدن و بدون پشتوانه شدن، سطح اعتماد به نفس و عزت نفس افراد را تحت الشعاع قرار می‏دهد، به ویژه در این چرخه زنان معمولا خود را با سایر افراد جامعه مورد مقایسه قرار می‌دهند.
بسیاری از زنان متقاضی طلاق با توجه به داغ‌های ننگی که اجتماع بر آنان می‏گذارد عمدتاً مجبور به سرخ نگاه داشتن صورت خود با سیلی هستند آنان که بین خود آرمانی و خود واقعی خود با شکافی عظیم روبرو می‏شوند نسبت به سایر اعضای جامعه خود را در سطح پایین تری یافته از این رو احساس عزت نفس آنان نیز پایین می‌آید که این خود ممکن است آغاز گر مشکلات روحی و عاطفی بالاتری باشد.
عوامل تنش زا و بحرانی که زوجین به هنگام طلاق و پس از آن تجربه می‏کنند، چرخه‏ای از مسائل و مشکلات را برایشان پدید می‌آورد که ناخواسته نیازمند تغییر و تحولات بی شمار و سازگاری با آن ها است، این چرخه خود از تجربیات اولیه و ابتدایی زندگی افراد به ویژه در دامان خانواده و احساس امنیت، دلبستگی عاطفی و روانی و عزت نفس آنان ناشی می‏شود و از طرف دیگر تحت تأثیر شرایط روحی متقاضیان طلاق به ویژه زنان (به دلیل حساسیت روحی و روانی) قرار می‏گیرد که یکی از این موارد احساس عزت نفس است که هم در فرایند طلاق و هم پس از آن ممکن است در فرایند مقایسه ای که زنان متقاضی طلاق با زنان عادی دارند به شدت پایین آید. پی آمدهای این تغییرات، همه ی زمینه‌های زندگی را، از امور روزمره تا وضعیت اقتصادی، اجتماعی، روانی، هویتی و حتی اهداف زن را تحت الشعاع قرار می‏دهد. در این شرایط معمولاً زن احساس می‏کند به عزت نفسش صدمه وارد شده و طلاق عامل اصلی این قضیه است، زن خود را قربانی شرایطی می‌یابد که او را در منگنه عاطفی قرار داده و ممکن است تبعات وخیمی برای وی داشته باشد.از این رو این پژوهش در پی آن است که با مقایسه سبک‏های دلبستگی و عزت نفس زنان متقاضی طلاق با زنان عادی به یک شناخت پیرامون مسئله تحقیق دست یافت و به لحاظ کاربردی، راهکارهای پیشگیری از این قبیل آسیب ها پیگیری شود.
2-1- بیان مسئله:
نهاد خانواده در فرهنگ ایرانی حائز اهمیت است و در مقایسه با سایر نهادهای جامعه از نظر اندازه کوچکترین، ولی از نظر اعتبار و اثر بخشی عظیم ترین و پایدارترین نهاد اجتماعی است، زیرا لازمه بقای جامعه،ثباتخانواده‏ است، و مختصات جامعه از طریق روشن ساختن روابط خانوادگی موجود در آن قابل توصیف می‏باشد. پایه‌های اساسی خانواده را پیوند مقدس و سنت دیرینه ای تشکیل می‏دهد که درآن زن و مرد بر اساس یک تعهد قانونی، شرعی، اجتماعی و عاطفی پیمان می‏بندند. این رابطه فقط به منظور ارضای تمایلات آنی نیست بلکه زندگی آینده و خوشبختی زن و مرد و کودکان آن‏ها بر اساس این پیوند قرار می‏گیرد. در تأیید این مسأله مطالعات نشان داده‏اند که عملکرد خانواده با ویژگی‏های شخصیتی اعضاء ارتباط دارد (جانانی، 1380 به نقل از زرگر، عاشوری، اصغری پور و عاقبتی، 1386).
کنکاش بر روی ماهیت سیستم خانواده موجب میشود تغییراتی که در این سیستم بروز کرده و موجب آسیب‏هایی به آن می‏شودبرای ما قابل فهم‏تر شود. با وجود این که تشکیل خانواده، از سالم‏ترین و ارضا کننده‏ترین رابطه‏ها است، اما آسیبهای متعددی نیز وجود دارد که به این رابطه امن صدمه میزند. از جمله این صدمات طلاق است. این نوع صدمات، منجر به تعارضات عمیق و آسیب‏های روانی و اجتماعی دیگر می‏شود (سهرابی و رسولی، 1387).
طلاق به عنوان یک مسئله اجتماعی که در برگیرنده انحلال قانونی ازدواج و جدایی زن و شوهر می‏باشد، به لحاظ تأثیرات گسترده در روند رشد جمعیت و هم‏چنین دگرگونی ساختار خانواده حائز اهمیت به سزایی می‏باشد.به واسطه همین امر، سازمان ثبت احوال در کنار درج دو واقعه مرگ و میر و ولادت به ثبت آمار ازدواج و طلاق‌های جاری سالانه می‌پردازد و این آمارها به عنوان منبع بررسی‌های کارشناسی توسط صاحب نظران و محققان مورد بهره برداری واقع می‏شوند. بر اساس آمار اعلام شده توسط پورتال مرکزی سازمان ثبت احوال کشوراز سال 1383 تا 1391 میزان طلاق ثبت شده، از 5/5 درصد به 8/9 درصد رسیده و این آمار در استان فارس نیز 6/6 به 7/9 رسیده که نشان دهنده کاهش شدید ازدواج و تشکیل خانواده و افزایش آمار طلاق می‏باشد (پورتال مرکزی سازمان ثبت احوال کشور).
آثار طلاق سهمگین تر از آن است که از ابتدا بتوان به عمق زیان‏های روانی – عاطفی آن پی برد. طلاق، عشق را به نفرت، یگانگی را به بیگانگی، اعتماد را به بی اعتمادی و محبت و حمایت را به خشم و انتقام تبدیل می‏کند. ترافورد در پژوهش خود که با صدها مرد و زن مطلقه انجام داده ویژگی‏های روانی – عاطفی آن ها را چنین گزارش کرده است : اضطراب، تشنج، تنهائی، احساس عدم کفایت و بی لیاقتی، احساس شکست، عزت نفس پایین، عدم تعلق و وابستگی، از هم پاشیدگی، عدم کنترل، قربانی بودن، بیچارگی، خشم، عصبانیت، در پی انتقام، احساس گناه، ترس و وحشت و امثال آن (بنی جمالی و همکاران،1383).
عوامل گوناگونی در بروز طلاق موثر است که از جمله می‏توان به عوامل اقتصادی، اجتماعی، روانی و عوامل تنش زای درونی و بیرونی اشاره نمود. علل موثر بر طلاق را می‏توان ناسازگاری رفتاری و اخلاقی، دخالت بی جای خویشاوندان، گرفتن یا داشتن زن دیگر، فساد اخلاقی، اعتیاد، عدم احساس مسئولیت مرد نسبت به خانواده، آزار واذیت توسط مرد، تنفر از همسر، بیماری روانی، مشکل امرار معاش، ازدواج در سنین پایین و اختلاف سنی و فرهنگی زیاد بر شمرده است.
مشکلات اقتصادی و معیشتی، تن دادن به ازدواج‏های موقت و یا خارج از عرف اجتماعی، افسردگی، سرخوردگی و کاهش رضایت از زندگی، پذیرش نقش‌های چندگانه و تعدد نقش ها، روی آوردن به آسیب‏هایی همچون قتل، خودکشی، اعتیاد، فحشا، سرقت، انزوا و اختلال در مناسبات و تعاملات اجتماعی، مشکلات جنسی و روی آوردن به انحرافات جنسی و فساد اخلاقی، مشکلات ناشی از عدم حضانت فرزندان، دلتنگی و از دست دادن سلامت روانی و جسمی و… از جمله آثار و پیامدهایی است که زنان مطلقه با آن درگیر می‏باشند (لطافت، 1390).
در کنار عوامل متعددی که بر سلامت زندگی زناشویی تأثیر میگذارد سبک دلبستگی نیز از جمله ویژگی‏های مؤثر بر خانواده است. بالبی(1980) اظهار داشت که دلبستگی ایمن و ناایمن بر حسب مدل‏های کارکرد درون روانی که اشخاص درباره خود و دیگران رشد می‌دهند، فهمیده می‏شود. این مدل‏ها، بازنمایی‏های کلی از خود و دیگران، هستند که کودکان آن‌ها را به عنوان راهنما در تعبیر و تفسیر حوادث و شکل دادن تجارب خود در روابط انسانی به کار می‌برند. کودکان با مراقبان حساس و پاسخ دهنده، نتیجه خواهند گرفت که مردم قابل اعتماد هستند و آنان نیز ارزشمند و دوست داشتنی اند، در نتیجه یک مدل کارکرد درون روانی مثبت از خود و دیگران در خود رشد می‌دهند. کودکان با مراقبان غیرحساس، بی‌اعتنا یا سوء‌استفاده‌گر، نتیجه خواهند گرفت که مردم غیر قابل اعتمادند و آن‌ها نیز بی‌ارزش هستند، در نتیجه یک مدل کارکرد درون روانی منفی از خود و دیگران در خود رشد می‌دهند.
بارسولومو و هورووینز7 (1991) مفهوم بالبی را در مورد مدل‏های کارکردی اخذ کردند و در مطالعه سبک‏های دلبستگی بزرگسالان به کار بردند. آن ها چهار سبک دلبستگی متفاوت براساس دو وجه مدل‏های کارکردی از خود و دیگران را معرفی کردند، ایمن، اشتغال خاطر، هراسان و دوری گزین.
فوگل8 اظهار می‌دارد که دلبستگی، پیوند هیجانی پایدار بین دو فرد است. به طوری که یکی از طرفین کوشش می‏کند نزدیکی یا مجاورت با موضوع دلبستگی را حفظ کرده و به گونه ای عمل کند تا مطمئن شود که ارتباط ادامه می‌یابد. بالبی معتقد است که این گره‌های هیجانی متقابل که به نزدیکی مادر و کودک منجر می‏شود نخستین تجلیات دلبستگی محسوب می‏شوند. دلبستگی، نگهدارنده نزدیکی متقابل بین دو فرد در تمام مراحل زندگی است(خانجانی، 1384).
تحقیقات نشان می‏دهد کیفیت روابط مادر – کودک در دوران کودکی در تحول الگوهای عملی از اهمیت ویژه ای برخوردار است و روابط نزدیک و صمیمانه در بزرگسالی نیز تحت تاثیر همین الگوهای عملی قرار می‌گیرد (فنی9 و نولر10، 1996، هازن11 و شیور12، 1987). دلبستگی‌های دوران شیرخوارگی نقش مهمی در توانائی شخص برای برقراری روابط در بزرگسالی دارند(کاپلان و سادوک، 1375). به عبارتی سبک دلبستگی فرد، شامل سبک‏های ایمن، اجتنابی و دو سوگرا، تاثیر فراگیری می‏تواند روی روابط او با افراد دیگر داشته باشد( فنی، 1996). مظاهری (1379) نیز در پژوهشی نشان داد که رابطه قوی و مهمی بین سبک دلبستگی، ساختار خانواده و همسازی زناشویی وجود دارد به نحوی که نشان دهنده اهمیت دلبستگی زوجین به عنوان مولفه ای مهم در شکل گیری روابط خانوادگی است.
تحقیقات طولی تاثیرات طولانی مدت شیوه تربیتی والدین در دوران نوپایی و کودکی را در دلبستگی بزرگسالان تایید کردند. ثبات، تداوم و پیوستگی دلبستگی دوران کودکی تا بزرگسالی 64-61 درصد گزارش شده است (میکولینسر و شاور13، 2007).
در خصوص ارتباط بین سبک دلبستگی ایمن14 و رضایت زناشویی در مطالعه‌ی اندروز15 و همکاران (1989) نشان دادند که سبک دلبستگی ایمن با سطوح بالاتر رضایت زناشویی همبسته می‏باشد. در عوض زوج‏های ناایمن سطوح پایین‌تر رضایت زناشویی را گزارش دادند (به نقل از شریفی، 1379). فینی و نولر(1996) در پژوهشی به بررسی رابطه بین دلبستگی و روشهای حل تعارض و رضایت زناشویی پرداختند. نتیجه این تحقیق نشان داد که دلبستگی ایمن با رضایت زناشویی زوجین همبستگی مثبت دارد. هم‏چنین مذاکره دو جانبه درباره حل تعارضها، مهمترین عامل واحدی بود که رضایت از ازدواج را برای زنان و مردان پیش بینی می‏کرد. بشارت (1385) در مطالعه ای نشان داد که زوج‏هایی که دلبستگی ایمن داشتند، وابستگی، اعتماد، تعهد و رضایت زناشویی بیشتری داشتند و زوج‏هایی که دارای سبک‏های دلبستگی اجتنابی16 و دو سوگرا17 بودند مشکلات بیشتری در رابطه زناشویی خود داشتند.
پژوهش‏های دیگری حاکی از آن است که افراد دلبسته‏ی ایمن روابط سالم تری در بزرگسالی دارند و در روابط خود پایدار هستند(فنی و نولر، 1996). در مقابل، افراد ناایمن در روابط بزرگسالی خود سطح پائینی از رضایت، تعهد واطمینان را نشان می‏دهند (سیمپسون، 1998). تعداد دیگری از پژوهش‏هاتاثیر سبک دلبستگی زوجین را در کیفیت روابط زناشوئی تائید کرده اند. هم‏چنین همسران افراد ایمن رضایت بالاتری را گزارش می‏کنند (وایت وی، 2001). این همسران عشق و علاقه بیشتری را نسبت به یکدیگر نشان میدهند (ووینگ 1998، به نقل از امیری، 1390).
پیستول (1989) به نقل از امیری (1390) سبک دلبستگی را در ارتباط با حل تعارض و رضایت در روابط مورد بررسی قرار داد؛ نتایج پژوهش وی موید آن بود که آزمودنی هایی که دلبسته ایمن بودند سطوح بالایی از رضایت در روابط را نشان دادند هم‏چنین نسبت به دلبستگی‌های اجتماعی و دوسوگرا راهبردهای یکپارچه و مصالحه آمیزتری در حل تعارضات اتخاذ می‏کنند.
سیمپسون و همکاران (1998) رابطه بین سبک‏های دلبستگی، حمایت دهی و حمایت خواهی را در تعارضات زوجین نشان دادند. آن‏ها دریافتند که مردان دلبسته‏ی ایمن حمایت بیشتری ارائه می‏کنند در حالی که مردان دلبسته اجتنابی، چنین حمایتی را نشان نمی‌دهند و زنان دلبسته ایمن حمایت بیشتری را نسبت به زنان دلبسته اجتنابی طلب می‏کنند.
پژوهش‏های دیگری وجود کنش مراقبتی متفاوتی را بین زوج‏هایی با سبک‏های دلبستگی متفاوت نشان دادند. نتایج این پژوهش نشان می‏دهدزوج‏های ایمن مراقبت بیشتری را در تعاملات زوجی خود نسبت به همسرشان نشان میدهند و زوج‏هایی که مراقبت بیشتری دریافت می‏کنند رضایت بیشتری از زندگی خود احساس می‏کنند (فنی، 1996).
همانطور که پیش‏تر گفته شد؛ عزت نفس نیز از جمله ویژگی‏هایی است که از یک طرف متاثر از خانواده است و از طرف دیگر بر خانواده تأثیر می‏گذارد. به باور راجرز تمامی انسان‏ها به حرمت نفس و عزت نفس نیازمند می‌باشند. در درجه نخست، عزت نفس نشان دهنده‏ی احترامی می‌باشد که دیگران برای ما قائل هستند. هنگاهی که پدر و مادر به فرزندان خود،توجه مثبت غیر مشروط نشان می‌دهند و آن هارا جدا از رفتارهایی که دارند به عنوان انسان‏ها یی که از شایستگی‌های درونی برخوردارند می‌پذیرند، در اصل به رشد عزت نفس آن‏ها کمک می‏کنند.اما هنگامی که والدین به کودکان توجه مثبت مشروط نشان می‌دهند، و در واقع هنگامی آن‏هارا می‌پذیرند که به شیوه‏ی مورد نظر و مطلوب رفتار می‏کنند، کودکان درشرایط ارزشی قرار می‌گیرند و گمان می‏کنند که فقط هنگامی شایستگی دارند که مطابق با خواست والدین رفتار کنند. برای آنکه هر شخص توان بالقوه ی منحصر به فردی دارد، کودکانی که به شرایط ارزشی دچار می‌گردند، تا اندازه‌ای در درون خویش احساس ناامیدی می‏کنند. آن‏ها نمی‏توانند کاملا مطابق با خواست دیگران عمل کنند. و با خود نیز روراست باشند. اما، این مساله به این معنا نیست که ابراز خود، ناگزیر، به تعارض منجر می‌گردد. به باور کارل راجرز هنگامی که در تلاش برای رسیدن به توان بالقوه‏ی خویش، دچار ناکامی می‌گردیم، به دیگران آسیب می‌زنیم یا به شیوه‌های ضد اجتماعی رفتار می‌نماییم. بنابر گفته راجرز آگاهی از وجود احساس‌ها و تمایلات ناسازگار با خود پنداره‌ی تحریف شده موجب اضطراب می‌گردد و چون اضطراب ناخوشایند می‌باشد شخص تلاش می‏کند تا وجود احساس‌ها و تمایلات واقعی و اصیل خویش را انکار کند. به باور راجرز مسیر خود شکوفایی به روراست بودن با احساس‌های واقعی، پذیرفتن و عمل نمودن به آن‏ها نیاز دارد و این هدف اصلی روش روان درمانی راجرز یعنی درمان مراجع محوراست. او معتقد بود که ما درباره ی این‏که چه کسی می‏توانیم باشیم، تصورات ذهنی داریم. این تصورات که خود آرمانی نام دارد مارا بر می‌انگیزد تا تفاوت بین خودپنداره و خود آرمانی را کاهش دهیم(گنجی،1385).
تاثیر متقابل عزت نفس و تجربه‌های موفقیت و شکست در زمینه‌های مختلف شخصی و بین شخصی به ویژه در داخل خانواده‏ها در پژوهش‏های مختلف تایید شده است. کوپر اسمیت18(1967) با مطالعات وسیع خود در مورد عزت نفس به این نتیجه رسید که افراد دارای عزت نفس بالا در مقایسه با افراد دارای عزت نفس پایین، استرس، اضطراب، درماندگی و نشانه‌های روان تنی کمتری دارند و حساسیت کمتری نسبت به شکست و انتقادات نشان می‌دهند. عزت نفس هم‏چنین با کنجکاوی در مورد خود و محیط، احساس کفایت و شایستگی و نگرش مثبت به خود همبستگی دارد.
از لحاظ نظری طلاق معمولاًبه دوره ای بحرانی در زندگی فرد تبدیل می‏شود که در آن،ویژگی‏های روانی وی را تحت تاثیر قرار می‏دهد.در این بین عزت نفس افراد درگیر در طلاق به شدت کاهش می‌یابد، در این بین زن مطلقه با تنش‌های فردی و اجتماعی بالاتری رو به رو می‏شود او خود را سرزنش کرده و نسبت به زنان عادی احساس عدم شایستگی می‌نماید خودپذیری و دیگر پذیری او به شدت نزول یافته و احساس امنیت خاطر نمی‏کند، به دلیل شکسته شدن پیوند عاطفی در زندگی زناشویی، نسبت به سایر افراد جامعه نیز خود را متعهد نمی‏داند. این نوع سرخوردگی او را با استرس و اضطراب بالایی رو به رو می‏کند (لطافت، 1390).
حامدی(1383)در پژوهشی تحت عنوان بررسی رابطه سبک‏های فرزند پروری و عزت نفس زنان متقاضی طلاق به این نتیجه رسید که میان جدایی عاطفی و سطح عزت نفس زنان رابطه معنادار وجود دارد.
شفیعی(1383)در پژوهش خود بر روی زنان متقاضی طلاق به این نتیجه رسید ترس از آینده و به خطر افتادن آبرو در میان آشنایان، موجب پایین آمدن احساس اعتماد به نفس و عزت نفس این افراد می‏شود به نحوی که بسیاری از این افراد با توجه به زندگی در محیط سنتی آرزوی مرگ دارند.
جوکار(1388) در پژوهش خود بر روی زنان مطلقه به این نتیجه رسید که این زنان از سطح پایینی از تاب آوری و عزت نفس نسبت به زنان عادی برخوردارند.
کوهن(2009) به نقل از جوکار (1388) در پژوهشی تحت عنوان عزت نفس و سلامت روان زنان مطلقه به این نتیجه رسید که عزت نفس این زنان پایین بوده و با سلامت روان آنان نیز رابطه هم جهت و منفی دارد. شرینگهام (2007) نیزدر مطالعه خود در بین زنانی که در خانواده‏های آشفته زندگی می‏کردند به این نتیجه رسید که تاب آوری و عزت نفس این زنان در مقایسه با زنان خانواده‏های منسجم در سطح نازلتری قرار دارد (شرینگهام به نقل از جوکار،1388).
پژوهش‏های مشابه دیگری در این زمینه وجود دارد از جمله موهر و همکاران(2006) در تحقیقی بر روی زنان متقاضی طلاق دریافتند آنان از اختلالات روانی شدیدتری از جمله نارضایتی از والدین و عزت نفس پایین تری نسبت به زنان عادی برخوردار بودند و فرچی (2004) نیز در نتایج خود از یک مطالعه میدانی به این نتیجه رسید که زنان مطلقه دچار اضطراب و اختلال پس از سانحه بالا و عزت نفس پایینی برخوردارند (فرچی به نقل از پلرین،2005).
آماتو19(1994) در پژوهش خود تحت عنوان کودکان طلاق به بررسی مقایسه ای شرایط روحی کودکان طلاق و والدینشان با کودکان و والدین عادی پرداخت. بر اساس این پژوهش میانگین سطح سلامت روانی و عزت نفس این کودکان و والدینشان با کودکان عادی و والدین آنها تفاوت معناداری وجود داشت، به نحوی که سطح عزت نفس افرادی که طلاق را در زندگی خود تجربه کرده بودند، پایین تر از افراد عادی و خانواده‏های مستحکم بود.
با توجه به موارد فوق پژوهشگر به دنبال پاسخگویی به این سوال است که آیا بین سبکهای دلبستگی و عزت نفس زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنی دار وجود دارد یا خیر؟
3-1- ضرورت انجام تحقیق:
خانواده به معنای واقعی پناهگاه اعضایش است و با توجه به سلسله مراتب درون خود به اعضایش احساس امنیت می‏بخشد. خانواده همواره پایدارترین و مؤثرترین وسیله حفظ ارزش‏ها و نگرش‏ها و وسیله‏ی انتقال این ویژگی‏ها به نسل‏های بعد بوده است. امروزه روند شتابان تحولات اجتماعی ارتباطات فوق را سست می‏کند و این رکن بنیادی و مقاوم حیات اجتماعی را در جریان تحول قرار می‏دهد. اهمیت این تحولات دگرگون‏ساز و پیامدهای آن در روابط میان زن و مرد، پدر و مادر و فرزندان، نقش شبکه‏ی خویشاوندی و غیره سبب شده که موضوع خانواده به یکی از مسایل مهم مطالعه و پژوهش در سال‏های اخیر تبدیل شود (آزاددار مکی، زند و خزایی، 1379).
در زندگی اکثر کودکان و نوجوانان، خانواده همواره یک تکیه‏گاه محسوب می‏شود و نخستین مدرسه سلامت روان است از این رو شناخت به موقع و آگاهی از مشکلات عاطفی و روانی خانواده می‏تواند به کاهش آسیب‏های اجتماعی از جمله طلاق، خودکشی و سوء مصرف مواد کمک کند. اهمیت خانواده در این است که وظیفه جامعه‏پذیری و تربیت نسل‏های آتی را نیز بر عهده دارد. در حال حاضر خانواده‏ها دچار انواع آسیب‏پذیری و بحران هستند که برخی از آن‏ها عبارت است از طلاق، اختلاف و تضادهای زناشویی، خودکشی، کودک آزاری، فرار دختران و اعتیاد. این بحرآن‏ها موجب می‏شود که خانواده نتواند به عملکرد اساسی خویش یعنی رشد عاطفه و وجدان اخلاقی عمل کند و هرگاه بنیان عاطفی و اخلاقی خانواده که از همبستگی اعضایش نشأت می‏گیرد، متزلزل شود تصور سایر انحراف‏های اجتماعی نیز دور از ذهن نخواهد بود (موسوی و سجادی، 1382، به نقل از لطافت، 1390).
به همان اندازه که خانواده محل امنی برای اعضای خود محسوب می‌شود؛ طلاق یک معضل اجتماعی است که زندگی افراد درگیر را به شدت تحت تاثیر قرار می‏دهد. طلاق نه تنها سبب گسیختن پیوندهای زناشویی می‏شود، بلکه اغلب سبب از هم پاشیدن و آسیب دیدگی روابط بین والدین و کودک نیز می‏شود. طلاق علل متفاوت روانی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی نیز دارد و بالاتر از همه یک پدیده روانشناختی است که در شرایط یکسان اجتماعی همه افراد به طلاق روی نمی‏آورند و لذا باید روحیه طلاق گرفتن در افراد وجود داشته باشد (ساروخانی، 1377).
طبق تعریف بالبی20 (1969) دلبستگی پیوند عاطفی کودک در حال رشد و مادر، که مسئولیت اصلی در مراقبت از وی را بر عهده دارد می‏باشد. دلبستگی به طور کلی به پیوند عاطفی میان افراد اطلاق می‏شود و در واقع افراد برای ارضاء نیازهای عاطفی خود به یکدیگر تکیه دارند. تصور محققان این است که دلبستگی ایجاد شده در دوران کودکی همچنان به مراحل بعدی زندگی تداوم می‌یابد و زندگی فرد را تحت تاثیر قرار می‏دهد. منتهی در بزرگسالان منبع دلبستگی ممکن است تغییر یابد و دلبستگی به همسر و افراد دیگر جایگزین دلبستگی به مادر گردد. همچنین دلبستگی ماهیت متقابل دارد و در هر دو شریک دلبستگی به عنوان منبع دلبستگی به یکدیگر عمل می‏کنند (به نقل از شریفی، 1379).
ازدواج، بستر تجربی تشکیل و تجربه پیوندهای عاطفی و پیوستن‏ها و گسستن‏های، مستمری است که در چارچوب نظریه دلبستگی تبیین می‏شوند. ارزش تکاملی انسجام دلبستگی، از یک سو و پیوستگی ازدواج و رضایت زناشویی از سوی دیگر، به صورتی بنیادین پیوند عاطفی (دلبستگی) و رضایت زناشویی را به هم مرتبط می‌سازد ( بالبی، 1969).
در یک نگاه کلی زندگی انسان را می‏توان به زنجیری تشبیه نمود که حلقه‌های آن با یکدیگر در ارتباط بوده و یکی بر دیگری تاثیر گذار است، در این میان تجربیات عاطفی افراد نیز از این قاعده مستثنا نیستند. مسئله ازدواج به عنوان یک پیوند عاطفی و احساسی بین زوجین نیز در چارچوب این بحث قابل تصور می‏باشد، پیوندهای عاطفی عمیق زن که به لحاظ عرفی و اجتماعی از مرد عاطفی تر شناخته می‏شود در این مورد بیشتر به چشم می‌آید. از این رو طلاق به عنوان یک بحران و نقطه منفی در زندگی مرد و به ویژه زن نیز تابع دلبستگی طرفین بوده و ممکن است در این راه و به وسیله مقایسه نمودن زن در حال طلاق با سایر افراد جامعه به ویژه زنان عادی نیز آثار زیانباری بر روحیه وی داشته باشد که این خود تحت تاثیر دلبستگی و پیوستگی موثر بر رضایت زناشویی می‏باشد.
عزت نفس، یکی از تعیین کننده‌های اصلی افکار، عواطف، بازخوردها و رفتارهای شخص محسوب می‏شود. هم‏چنین پژوهش‏ها نشان می‏دهد که عزت نفس دارای ابعاد مختلف شامل عزت نفس جسمانی، عزت نفس خانوادگی، عزت نفس اجتماعی و تحصیلی است (پوپ، 1989). ریزونر (1982) پنج مولفه امنیت، خودپذیری، پیوند جویی، تعهد و شایستگی را برای عزت نفس تشخیص داد(به نقل از لطافت، 1390).
طلاق، پی آمدهای عمیق اجتماعی، روانی، قانونی، اقتصادی و والدینی دارد (ویس، 1975). نخستین پیامد اجتماعی که زن یا مرد پس از جدایی تجربه می‏کند، از دست دادن پایه هایی است که هویت اجتماعی وی بر آن ها بنا شده که از جمله عزت نفس طرفین می‏باشد که با نوعی احساس سرشکستگی و تنش عاطفی همراه است در این حالت طلاق طرفین را در وضعیت آسیب پذیری قرار می‏دهد. شدت و میزان تنش‌های جدایی، بستگی به متقاضی بودن در فرآیند طلاق دارد. در این بین زنان به دلیل کاستی‌ها و تبعیضات قانونی در دادخواست دادن جهت طلاق و نگرش‌های اجتماعی و فرهنگی جامعه ایرانی به این زنان تحت عنوان زنان مطلقه حتی در خانواده آن‏ها معمولا با تناقضات اجتماعی روبرو شده و در انتخاب راهی که در پیش گرفته اند با مشکلات روانشناختی روبرو می‏شوند، این مسئله خود از تجربیات ابتدایی زندگی فرد در خانواده و ارتباط با والدین خود و فرایند رشد شخصیت وی ناشی می‏شود. از این رو بررسی این پدیده در این افراد لازم و ضروری به نظر می‌رسد و می تواند گامی درجهت آگاهی از مسائل زنان درگیر طلاق و نیز بهداشت روان آن ها و کاهش آسیب های روانشناختی و حتی در ابعاد وسیعتر می تواند جنبه پیشگیرانه داشته باشد.
4-1- اهداف تحقیق:
1- مقایسه سبک‏های دلبستگی (ابعاد مختلف) زنان متقاضی طلاق و زنان عادی.
2- مقایسه عزت نفس (ابعاد مختلف) زنان متقاضی طلاق و زنان عادی.
اهداف علمی: بی شک سبک‏های دلبستگی به عنوان یکی از مولفه‌های تاثیر گذار، بر ارزیابی فرد از خودش و درنتیجه بهبود یا به مخاطره افتادن سلامت روانی وی تاثیر غیر قابل انکاری را می‏گذارد. هم‏چنین عزت نفس نیز از سبک‏های دلبستگی تاثیر می‌پذیرد.
اهداف کاربردی: این تحقیق دارای هدف کاربردی شناخت وضعیت سبک‏های دلبستگی و عزت نفس زنان متقاضی طلاق و زنان عادی می‏باشد، که آن‏چه در این میان لازم به نظر می‌رسد شناخت مقایسه ای زنان متقاضی طلاق و در نتیجه برنامه‌های درمانی همسو با آنان در پژوهش های آتی می‏باشد.
5-1- فرضیه‌های پژوهش:
1- بین سبک‏های دلبستگی (اضطرابی، اجتنابی) زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنادار وجود دارد.
2- بین عزت نفس (عمومی، خانوادگی، اجتماعی، شغلی/تحصیلی) زنان متقاضی طلاق و زنان عادی تفاوت معنادار وجود دارد.
6-1- تعریف نظری متغیرها:
طلاق: طلاق خاتمه دادن به پیوند زناشویی تحت شرایط خاص قانونی، شرعی و عرفی است که پس از آن زن و شوهر نسبت به یکدیگر حقوق و تکلیفی ندارند (لطافت، 1390).
سبک دلبستگی: دلبستگی، پیوند هیجانی پایدار بین دو فرد است، به طوری که یکی از دو طرف کوشش می‏کند نزدیکی یا مجاورت با موضوع دلبستگی را حفظ کرده و به گونه ای عمل نماید تا مطمئن شود که ادامه می‏یابد (بالبی، 1969).
عزت نفس: از دیدگاه مزلو (1968) عزت نفس عبارت است از: شایستگی، توانمندی، اطمینان، استقلال، آزادی. چنان چه عزت نفس ارضا گردد، افراد احساس ارزشمندی، توانایی، مثمر ثمر بودن و اعتماد به خود می‏کنند و اگر ارضا نشود به احساس حقارت و درماندگی منجر می‌گردد. عزت نفس عبارت از ارزشی است که اطلاعات درون خود پنداره، برای فرد دارد و از اعتقادات فرد در مورد تمام صفات و ویژگی‏هایی که در او هست، ناشی می‏شود. عزت نفس از مجموعه‏ای از اعتقادات و احساساتی تشکیل می‏شود که فرد در مورد خود دارد ومی‏توان از آن به عنوان “درک فردی” نیز نام برد (بیابانگرد، 1382).
7-1- تعریف عملیاتی متغیرها:
زنان متقاضی طلاق:زنان متقاضی طلاق را در این پژوهش افرادی را تشکیل می‌دهند که برای دادخواست طلاق به دادسرا، دادگستری یا وکیل مراجعه کرده بودند.
سبک‏های دلبستگی:منظور از سبک‏های دلبستگی در این پژوهش میزان نمره ای است که هر آزمودنی از پرسشنامه تجدید نظر شده در روابط نزدیک (ECR-R) به دست می‌آورد که کمترین نمره آن 36 و بالاترین نمره 144 می‏باشد.

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید